تبليغاتX
orange puppet


orange puppet

من با گوهر های زمین، با سیم و زر چه کنم، ثروت عشق تو را می خواهم!!!

وقتی می خواستم این پستو بنویسم خیلی فکر کردم یعنی بیشتر خیلی خاطره ها رو به یاد آوردم، می خواستم تو این پست از احساسم از گذشت چهارسال در دانشگاه قم بنویسم.

تو این چهار سال به جرات میگم بیشتر از درسهای رشته ام درس زندگی یاد گرفتم، کلی تجربه کسب کردم که عمرا نمی تونستم هیچ جای دیگه یاد بگیرم، این ویژگی منحصر به فرد دانشگاه قمه که تجربه هاشم با بقیه دانشگاه ها فرق می کنه.

یادم میاد ترم اول ساعت اولی که رفتم دانشگاه گیج بودم دیرم رسیده بود و نمی دونستم کجا برم، کلاسمونو که پیدا کردم وارد شدم حدود 20 نفر دانشجو بودند و استاد گرامی که تا این ترم آخر با ایشان کلاس داشتم سر کلاس بود و داشت از دانشگاه و محیط منحصر به فردی که داره صحبت می کرد. من دچار افسردگی شدم.

ترم اول سه روز از صبح تا شب دانشگاه بودم. یادمه ساعت آخر هر روز لابراتوار داشتیم و با کمال گستاخی زنگ می زدیم به استاد می گفتیم نیا ما میخوایم بریم همایش!!!

چه همایشایی که نرفتیم، چه سوتی هایی که ندادیم، من که به الهه سوتی معروفم اما خب تا عمر دارم سوتی ترم 6 رو یادم نمی ره.

یاد اون همایش عصر شعر پاییز با همه جنجالاش بخیر.

یاد بروبچس مدیریت صنعتی و ادبیات انگلیسی که فمنیست بودند به خیر.

یاد همایشی که استاد قمشه ای اومد و ما آخر نفهمیدیم کی تا صبح با شیرین بیدار بوده به خیر!!

یاد پل ماکارونی بخیر!

یاد آیسمن و دوستاش به خیر!!

یاد کلاس دو در کردنای بی موقع و کلاس رفتنای بی موقع تر به خیر! (آخه کی روز 28 اسفند می ره سر کلاس تازه کنفرانسم بده، من این کار رو کردم)!

یاد همایش خوابگاها با اون شعر خوانی قشنگه بچه های آریا شهر بخیر!! ظهر که رفتم دانشگاه فکر کردم امریکا حمله کرده این جور می کنند!!!

یاد جنوبی که با فرشته رفتیم بخیر، ترم اول بودیم، خوش گذشت.

یاد اردوی مشهد که بخیر وای که چقدر خندیدیم. نزدیک بود از مشهد بریم یزد!

یاد روزای امتحانو استرسای الکیش به خیر. خداییش معنی خر زدن رو تو این چهار سال فهمیدم، عمرا اگر رشته ی دیگه یا حتی دانشگاه دیگه بودم اینو میفهمیدم. (وقتی با معدل شونزده بشی آخرین نفر می فهمی من چی کشیدم)

ترم سه بودم که افسردگیم از اینکه تو این دانشگاه هستم به اوج خود رسید و تصمیم به انصراف گرفتم. خیلی فکر کرده بود موقع امتحانا بود دیگه نمیخوندم واسم مهم نبود اما بازم وایسادم و ادامه دادم. از استاد خوبم که ما رو با فلفسه ی دنیای دو روزه آشنا کرد ممنونم.

خلاصه هر چی بود و نبود گذشت. یه عمر خاطره است هم تلخ و هم شیرین.

به امید روزای بهتر واسه همه دانشجوها

پ.ن 1: این چهار سال گذشت، چهار سال دیگه هم می گذره، صبور باشید !

پ.ن2: خیلی افشاگری ها کردم تو این پست زیاد گیر ندین آیسمن کیه ؟ بچه های آریاشهر کیند؟ پرونده همشون زیر دستمه بگم؟؟ بگم؟؟

پ.ن3: پل جلوی دانشگاه رو بلاخره زدن، از ما که گذشت، چهار سال با ترس و لرز رد شدیم، امیدوارم دانشجوهای محترم فرهنگ از روی پل رد شدن رو داشته باشند !

پ.ن4: قرار بود این پستو بعد از جشن فارغ التحصیلی بزنم اما از اونجایی که مدیریت دانشگاه ما خیلی قویه این برنامه که قرار بود دیروز باشه کنسل شد و معلوم نیست چرا و کی می خوان برگزار کنند، ما عادت کردیم.

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 17:38 توسط مرضیه | |

بر دار زندگی من یک مترسکم

بی شوق ،

من یک مترسکم بی دل،

من یک مترسکم بی عشق

اونایی که اهلشند می دونند شعر مال کیه و ترجمه اش همونیه که واسه توضیحات وبلاگ گذاشتم.

الان یک ساله که دارم می نویسم

منظورم تو این وبلاگه 

مترسکی که با بی دلیه خودش به این جمله ایمان داره:

من با گوهر های زمین، با سیم و زر چه کنم، ثروت عشق تو را می خواهم!!!

خیلی چیزا نوشتم

به خیلیا گیر دادم

به خیلیا حرفایی زدم که می دونستم تو زندگی واقعی نمی تونم بگم

اما به قول فرشته جونم این قالب گنجایش خیلی حرفا رو نداره

شاید واسه همینه که تعداد پست های ثبت موقت از به نمایش دراومده بیشتره!

به هر حال با همین آپ کردنای دست و پا شکسته ادامه می دم

"وبلاگ نارنجیو خوشگلم تولدت مبارک"


پ.ن: 24 اردیبهشت تولد وبلاگمه اما این روز رو دوست ندارم، واسه همین با تاخیر تبریک گفتم.

پ.ن.1: 24 اردیبهشت تولد نوترون (خودش می دونه) هم هست. تولدت مبارک امیدوارم زودی بری اون ور اب من یکی دیگه نبینمت!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:52 توسط مرضیه | |

هر نتي که از عشق بگويد
زيباست
حالا
سمفوني پنجم بتهوون باشد

يا زنگ تلفني که در انتظار صداي توست.

"پرنده‌ی پنهان"،" گروس عبدالملکیان"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:33 توسط مرضیه | |

یک دست جام باده و یک دست زلف
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست!!


پ.ن 1: باده که صد تا داره و زلف یارم صد تا ، به پنجاهمی نرسیده می میره. خوب شد مولوی تو زمان ما زندگی نمی کنه ها!!!

special thanks to my great teacher

وگرنه من بی پست می موندم!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 22:29 توسط مرضیه | |

شخصی از مولانا عضدالدین پرسید: چونست كه مردم در زمان خلفا دعوی خدائی

و پیغمبری بسیار می كردند و اكنون نمی كنند؟

گفت: مردمِ این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است كه نه از خدایشان به یاد می آید و نه از پیغامبر.

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:57 توسط مرضیه | |

Image and video hosting by TinyPic
When you are sad,
come to me,
my shoulder you may cry on.

When you are happy,
come to me,
my neck you may wrap your arms around.

When you are mad,
come to me,
my body you may deal your punches on.

When you are tired,
come to me,
my chest you may lay your head upon.

But when the world turns against you,
don't come to me,
for I shall come to you.
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 10:50 توسط مرضیه | |

بیرون ز تو نیست هر آنچه در عالم هست

از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:10 توسط مرضیه | |

منت خدا را عزوجل که طاعتش موجب حیات است و به شکر اندرش مفرح ذات

 

روزگار سلام

گوش کن عوضی !!!!

اینو واستو می نویسم

کنج دلم مونده می ترسم آخرش یه غده بشه از یه جایی بزنه بیرون بشه سرطان بعد تو بیاییو بشینی مثل همیشه بخندی.

اصلا از خنده ات خوشم نمی آید یه کاری می کنم آخرش من بخندم و تو زار زار گریه کنی . تا حالا تو می پیچوندی اینبار نوبت منه!

بد رسمی داری، سعی کن عوضش کنی. چرا می خوای از آدمای مهربونو پاکدامن و صادق تمام دنیا رو بگیری؟ چرا به اونایی که فقط اسم آدم رو تو کوله بار پر از کثافتشون دارن بازم می دی؟  چرا این شده آیین تو که خوبا رو می بری و به جاه و جلال بدا اضافه می کنی؟

پیدا کردن یه مهربون تو این مملکت از پول در آوردن سختره . چون  تو کله این آدما فرو کردی که آدمای روشنفکر نباید پایبند هیچی باشند! الان همه دنبال اینند که یادشون بره حرمت ایرونی بودن یعنی چی. متمدن و روشنفکر بودن یعنی این دیگه!!!!

باشه روزگار من بیکار نمی شینم جوابتو می دم. این یه بازیه شروعش کردی تا آخرش مثه مرد! وایسا من یکی کوتاه بیا نیستم.

 

 

خدایا !! با شما هستم!

سقفی می خواهم

پر از آرامش

از جنس ناب تو

با امیدی به آینده

و کوله باری از تجربه گذشته!!

البته لطفا!!!

زیرا

هیچ چیز زوری نیست!!!
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 14:14 توسط مرضیه | |

 

May salaam be unto you, O Abaa ‘Abd

 

 Allah and on the souls that sacrificed

 

 themselves for you and joined your

 

 journey. Greetings of peace of Allah be

 

unto you from me, forever so long as I

 

live and so long as the night and day

 

 remain. May Allah not make it my last

 

 virtual ziarat to you. May salaam be

 

 unto Husain and on Ali the son of

 

Husain, on the children of Husain, and

 

 the companions of Husain

 

التماس دعا

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 23:51 توسط مرضیه | |

اولشو با این جمله معروف مجری جشن روز دانشجو در دانشگاهمون شروع می کنم : ما ایرانی ها ملتی هستیم با چند هزاران سال تاریخ و چند روز تاخیر. منم به خاطر احترام به هم میهنان عزیزم این پستو با چند روز تاخیر آپ می کنم.

روز یکشنبه 17 آذر برای دیدن برنامه روز دانشجو به دانشگاه رفتم. آخرین سال تحصلیم تو این دانشگاهه اما اولین بار بود به جشن روز دانشجو می رفتم. وقتی رسیدم اولین چیزی که (البته مشابهش تو این دانشگاه زیاده) توجهمو جلب کرد جدا کردن در های  ورودی به سالن برای دخترا و پسرا بود. من تا حالا از این در وارد سالن نشده بود، یه کوچولو هم خواب آلود بودم، وقتی به دوستم رسیدم تشخیص ندادم این همون سالنه(فکر کردم دخترا باید از سالن پشتی و با ویدئو پرژکتور برنامه رو ببینند.) و شاکی از این که چرا ما باید برنامه رو با ویدئو پروژکتور ببینیم شروع به قر زدن کردم. البته دوستم توجیهم کرد که این همون سالنه فقط ما از این در وارد شدیم. خلاصه نشستم و برنامه با همون یه خرده تاخیر طبیعی شروع شد.

آقای مجری آقای بامزه ای (به عقیده ی خودش) بود. و کلی چیزای بامزه می گفت البته فقط برای خودش چون تقریبا همه سالن داشتند با دوستای خودشون حرف می زدند. نمی تونم اسم این آقای نمکدونو بیارم چون ایشون آدم کم و بیش معروفی هستند و تو رادیو و تلویزیون اسم و رسمی دارند.

برنامه همین جور با نمک با بیانیه ی حاج آقا (رئیس  دانشگاه) و شعرهای طنز یه آقا که فقط با کلمات بازی کرده بود ادامه داشت تا اینکه نوبت به اهدای جوایز دانشجویان نمونه رسید. هماهنگی که تو سالن برای تشویق وجود داشت بی نظیر بود. تقریبا سه گروه با سه نوع تشویق مختلف و البته همزمان دانشجویان رو تشویق می کردند. نمونه ای دیگه از وحدت تو دانشگاه ما. ( نمونه قبلیشو تو تجمع به نشانه اعتراض به وضعیت سایت دیده بودیم و نتیجه اینکه داریم از سیستم های ذغالی استفاده می کنیم.)

بعد شاید به با نمک ترین قسمت برنامه رسیدم اجرای تئاتر توسط گروه رشید (همون اصفهانی بامزه ). تئاتر با موضعی تکراری  بود اما برای دانشگاه ما همچین تیکه ها و آهنگ هایی واقعا جای تعجب داشت. پخش آهنگ در حالیکه حاج آقا حتی با سرود ملی هم مشکل دارند منو وا می داشت که مدام برگردم و نگاه کنم ببینم حاج آقا سرجاشه.  در حین اجرای تئاتر بازهم شاهد هماهنگی و وحدت دانشجوهای دختر و پسر بودیم وقتی که با هر تیکه به دخترا، پسرا ابراز خوشحالی می کردند و بالعکس.

و در آخر( من این قسمتشو خیلی دوست داشتم و  بیشترین لذت رو بردم) همخوانی بچه ها با هم سرود زیبا و پرمعنی یار دبستانی بود.

برنامه در کل و با توجه به گفته های دوستانی که سالهای پیش در برنامه بودند امسال خیلی خوب بوده و تونسته یه قدم به جلو برداره.

راستی تو این برنامه قول ساختن پل عابر روبروی دانشگاه داده شد. این قولی که وقتی من سال اول بودم هم داده شد.

یه چیز دیگه تو این برنامه خبری از بلوتوث نبود. یعنی بچه ها خیلی مشغول بودند. شاید اولین برنامه ای بود که من بودمو این جور بچه ها رو محو دیدم که حتی فرصتی برای بلوتوث بازی نداشتند.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:17 توسط مرضیه | |


Design By : Night Skin